نقش شیر زنان حمیدیه در دوران دفاع مقدس

دسته: یادگاران دفاع مقدس منتشر شده در 23 آذر 1393
نوشته شده توسط Super User بازدید: 1955

مجله پیام انقلاب ارگان سپاه پاسداران انقلاب اسلامی                                                           جمعه 10/2/1361

هیله عبیات ، پیرزن عربی که شبانه روز در بیمارستان حمیدیه زحمت می کشید در جواب خسته نباشی ما گفت : این کارها برای اسلام و خمینی چیزی نیست .

نقش شیر زنان حمیدیه در دوران دفاع مقدس

بیمارستان شهید هاشمی نژاد حمیدیه در دوران دفاع مقدس (بخشداری فعلی) در مورخه 29/1/1361 توسط مسئولین و پزشکان متعهد احیا شده بود . این بیمارستان دارای 3 اطاق عمل و 5 جراح و اورژانسی حدود 45 تخت و حدود 40 تخت بستری و نقاهتگاه با جراح و دکتر متخصص بیهوشی را شامل می شود . بیمارستان بقدری فعال بود که از لحظات اول حمله و تا آخر شب عمل های جراحی حیاتی بر روی مجروحین انجام می داد ، پس از مداوا و درمان مجروحین جنگی اکثر آنها به استان ها و شهرهای دیگر انتقال پیدا کرده بودند به جز چند برادر مجروحی که چند ساعتی بیش آورده شدند بقیه تختها خالی بود و برادران پزشک و پزشکیاران مشغول معالجه و مداوای این مجروحین بودند . پس از فعالیت چشم گیری که از این بیمارستان دیدیم خواستیم تا با پزشکان و پزشکیاران فعال این بیمارستان مصاحبه‌ای داشته باشیم ، اما از همه شنیدیم که اگر می خواهید با کسی صحبت کنی باید با هیله عبیات صحبت کنی گفتم هیله عبیات کیست ، شاید جراح ماهری است و یا متخصص بیهوشی و یا مسئول بیمارستان ، بیمارستان شلوغ بود و می خواستم تا هیله عبیات را نشانمان دهند ، اما او هر لحظه در جایی بود تا بالاخره پشت در اطاق عمل پیدایش کردیم .

هیله عبیات ، پیرزن عربی بود از اهالی حمیدیه که چین و چروک چهره‌اش ، رنجی را که بر او رفته بود می‌نمایاند ، چهره شادش حکایت از صفای قلبش می‌کرد ، در طول جنگ کارش این بود که به آنجا بیاید و به مجروحین کمک کند ، می گفتند شب حمله از ساعتی پس از شروع حمله تا عصر فردای آن روز لحظه‌ای حتی بر زمین ننشسته بود ، یکسره کار می کرد ، لباسها و ملافه‌ها و زمین و ظروف را می شست و هر جا کاری بود او هم بود و یا هر جا او بود کار هم بود ، رضایت و خوشحالی که در صورتش موج می زد نشانی برای خستگی او نگذاشته بود .  گر چه در جایی آرام نمی گرفت اما هر طور شده لحظه‌ای برای مصاحبه نگهش داشتیم ، به کمک یکی از جوانهای همانجا بنام علی عبیات اخوی مفقودالاثر عبد عبیات سئوالاتی از او کردم سخنانش آهنگ خاصی داشت و به زبان عرب خوزستانی صحبت می کرد و من از آن همه ترانه عشق که از زبانش جاری می شد فقط خمینی را می‌فهمیدم گفتم مادر جان شنیدم که تو در اینجا خیلی زحمت می کشی ، گفت اینها برای اسلام و خمینی چیزی نیست .

گفتم ، مادرجان تو عربی و صدام خودش را فرشته نجات اعراب می‌داند ، در این باره نظرت چیست ؟ گفت : صدام دیوی است که ما به خونش تشنه‌ایم ، پرسیدم چه پیغامی داری گفت فقط سلام مرا به خمینی برسان و به او بگو ناراحت نباشد ، هیله عبیات در این بیمارستان کار می کند در یک لحظه به این فکر افتادم که آیا صدام با که می‌جنگد با آن برادرانی که در خط مقدم در زیر بارش خمپاره و توپ و در زیر آن آفتاب گرم و سوزان بر روی خاکهای تفت دیده جنوب سر به سجده می‌سایند و خدای خویش را نیایش می کنند یا با آن برادر اهل تسنن که خانواده و مدرسه‌اش را رها کرده و به این دلیل که اسلام در خطر است به جبهه‌ها شتافته و یا با هیله عبیات ...

شنبه 11/2/1361

صبح به دهکده کوت رفتیم ، مقابل مسجد کوت زمین مسطحی بود که در آن دو هلیکوپتر دیده می‌شدند داخل مسجد را به بیمارستان تبدیل کرده بودند ...

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

ورود به سایت

امروز83
دیروز122
این هفته393
این ماه3478
کل بازدیدکنندگان183225
چهارشنبه, 30 آبان 1397 13:52
Powered by CoalaWeb