حکایات شیرین ... شماره 10

دسته: کلام نور منتشر شده در 11 بهمن 1393
نوشته شده توسط Super User بازدید: 1526

علم بی‌فایده

آیه 101 سوره مائده :

یا أیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لا تَسالُوا عَن أشیَاءَ إِن تُبدَلَکُم تَسُؤکُم وَ إِن تَسألُوا عَنهَا حِینَ یُنَزَّلُ القُرآنُ تُبدَلَکُم عَفَا اللهُ عَنهَا وَ اللهُ غَفُورٌ حَلِیمٌ

ای کسانی که ایمان آورده‌اید ! از چیزهایی نپرسید که اگر برای شما آشکار گردد ، شما را ناراحت می‌کند ! و اگر به هنگام نزول قرآن ، از آنها سؤال کنید ، برای شما آشکار می‌شود ؛ خداوند آنها را بخشیده (و نادیده گرفته) است . و خداوند ، آمرزنده و بردبار است .

روایت :

امام علی (علیه السلام) می‌فرمایند :

رُبَّ عِلمِ أدّی اِلی مَغَلَّتِک ؛ ای بسا علمی که موجب گمراهی تو شود . (غررالحکم ، جلد 1 ، ص 418)

حکایت :

در زمان پیامبری حضرت موسی (علیه السلام) مردی نزد او آمد و گفت : ای پیامبر خدا برایم دعا کن که خداوند حاجتم را برآورده سازد .

موسی (علیه السلام) فرمودند چه حاجی داری ؟ گفت : بسیار دوست دارم زبان حیوانات را یاد بگیرم . موسی (علیه السلام) فرمودند : همان زبان انسان‌ها را که می‌دانی ترا بس است روز دیگر آمد و دوباره اصرار کرد حضرت برایش دعا کند موسی (علیه السلام) اعتنایی نکرد روز سوم و چهارم آمد و آنقدر به حضرت اصرار کرد که ایشان فرمودند : اگر لازم می‌بود خداوند زبان حیوانات را به تو می‌آموخت اما چون اصرار داری من برایت دعا می‌کنم که خداوند این علم را به تو بیاموزد . ندا از جانب حق آمد که ای موسی زبان حیوانات را به او بیاموز .

مرد چون به خانه رسید تکه نانی برای حیوانات انداخت خروس بال و پری زد زود به آن رسید سگ گفت : نان سهم من است تو خوراکی‌های زیادی در این خانه می‌خوری خروس گفت : ناراحت نباش فردا اسب صاحب می‌میرد و تو شکم خود را سیر می‌کنی . مرد تا این را شنید فوراً اسب را به بازار برد و فروخت . روز دیگر مرد دوباره تکه نانی در میان حیاط انداخت و گوش ایستاد دوباره خروس نان را به دست آورد سگ خشمگین گفت : ای دروغگو دیدی اسب خواجه فروخته شد و من هم چنان گرسنه‌ام نان را به من بده خروس گفت : خواجه ما زرنگی کرد ولی فردا خرش می‌میرد . و دیگر تو حتماً سیر می‌شوی . مرد تا این را شنید خرش را هم به بازار برد و فروخت روز سوم ماجرا تکرار شد و نان دوباره سهم خروس شد سگ گرسنه و نالان گفت : خواجه باز هم زرنگی کرد من با این شکم گرسنه چه کنم .

خروس گفت : فردا گاوش می‌میرد دیگر نمی‌تواند زرنگی کند و تو حتماً از گرسنگی نجات پیدا می‌کنی مرد فوراً گاوش را به بازار برد و فروخت . روز چهارم تا نان به چنگ خروس افتاد و سگ اعتراض کرد . خروس گفت : ناراحت نباش فردا خواجه ما می‌میرد و دیگر خودش را که نمی‌تواند بفروشد این جا بساطی راه می‌افتد و تو شکمی سیر خواهی کرد .

مرد تا شنید هراسان نزد موسی (علیه السلام) رفت و حکایت را یک به یک تعریف کرد . موسی (علیه السلام) فرمود : مرگ را علاجی نیست قرار بود ضرر مالی به تو برسد که تو از خودت دور کردی اکنون این ضرر به جانت می‌رسد و چاره‌ای نداری مرد با گریه و التماس راه چاره خواست . پیامبر خدا فرمود : تنها چاره‌اش این است که کسانی را به آنها ضرر زده‌ای راضی کنی شاید خداوند از تقصیرت بگذرد .

مرد فوراً به نزد کسی رفت که اسبش را خریده بود و گفت : ای مرد من اسب مریض خود را به تو فروختم حال آمده‌ام ضرر را جبران کنم و پول تو را پس بدهم . آن مرد جواب داد : من از معامله راضی هستم پولم را نمی‌خواهم قرار بود من اسبی تهیه کنم و با آن به سفر بروم . دوستانم هم رفتند و من اسبم مرد و نرفتم اتفاقاً در راه دزدان به آنان حمله کردند و همگی را کشتند و مالشان را بردند و من از این واقعه جان سالم به در بردم و راضیم .

مرد نالان و گریان به سوی دومین خریدار رفت و گفت : ای مرد خر خود را به تو فروختم و خرم مرد آمده‌ام پولت را پس بدهم . آن مرد گفت : من از معامله خویش راضیم . خر تو قرار بود مال التجاره یکی از بازرگانان شهر را به جایی دور ببرد که مرد . اتفاقاً هر بازرگانی که مالش را به آن شهر برد ضرر کرد جز بازرگانی که با من قرار بسته بود و خرم بمرد و مال او همچنان در این شهر بماند و بازرگان خوشحال از این واقعه انعامی هم به من داد .

مرد هراسان و گریان به خانه سومین خریدار رفت و گفت : ای مرد برای خدا از من بگذر و پول گاو را پس بگیر که گاوم مریض بوده و می‌دانم مرده مرد خریدار گفت : که این طور تو می‌‌دانستی گاوت مردنی است و به من فروختی ؟ اما من ضرر نکردم و بسیار از تو ممنونم .

مرد با تعجب پرسید : چه طور ضرر نکردی ؟

مرد خریدار گفت : من زندانی بودم قاضی حکم داد من و سه نفر دیگر آزاد شدیم تا بی گناهی خود را ثابت کنیم . هر چهار نفر که نمی‌توانستیم ثابت کنیم بی‌گناهیم به فکر رشوه افتادیم . هر کس مالی خرید تا به قاضی دهد و خود را از زندان خلاص کند آن سه نفر خریدند و به نزد قاضی بردند و من که گاوم مرده بود دست خالی  سرافکنده نزد قاضی رفتم .

قاضی خندید و آن سه نفر را به جرم رشوه دوباره به زندان انداخت و مرا که دست خالی بودم آزاد کرد می‌بینی که ضرر نکرده‌ام .

مرد با حال پریشان به خانه بازگشت و با خود گفت : کاش هیچ وقت زبان حیوانات را نیاموخته بودم ... و روز بعد جان به جان آفرین تسلیم کرد .

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

ورود به سایت

امروز49
دیروز165
این هفته214
این ماه3510
کل بازدیدکنندگان156548
سه شنبه, 01 خرداد 1397 10:36
Powered by CoalaWeb