حکایات شیرین ... شماره 6

دسته: کلام نور منتشر شده در 29 دی 1393
نوشته شده توسط Super User بازدید: 2391

پرهیز از دروغ

آیه 70 سوره احزاب :

یا أیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اتَّقُوا اللهَ و قُولُوا قَولاً سَدِیداً

ای اهل ایمان متقی و خداترس باشید و همه به حق  و صواب سخن گوئید.

روایت :

امام زین العابدین (علیه السلام) می‌فرمایند :

إتَّقُوا الکذبَ الصَّغیرَ مِنه وَ الکَبیرَ فِی کُلِّ جِدٍّ وَ هَزلِ ؛

از دروغ بپرهیزید کوچک یا بزرگ ، جدی یا شوخی. (تحت العقول ، ص 441)

حکایت :

روزی روزگاری مردی صد سکه طلا به کسی قرض داد و سندی نگرفت وقتی مطالبه کرد ، بدهکار حاشا کرد و گفت : چه حسابی؟ چه کتابی؟ ... ناچار مدعی نزد قاضی رفت و شاکی شد . حاکم مرد را حاضر کرد و پرسید : چرا پولی را که گرفته‌ای پس نمی‌دهی ؟

بدهکار گفت : دروغ می‌گوید من پولی نگرفته‌ام ، او می‌خواهد آبروی مرا ببرد .

قاضی به مدعی گفت : ای مرد شاهدی بر این کار داری ؟

مدعی گفت : نه شاهد ندارم .

قاضی گفت : اصل داستانت را برایم بگو .

مدعی گفت : این مرد چندین سال دوست من بود و من نادرستی از او ندیده بودم او فقیر و تهی دست نبود روزی رفیق من دلتنگ بود با هم به صحرا رفتیم و نشستیم و حرف زدیم قرار بود عروسی کند گفت : پول نقد کافی ندارم اما زمینی در ده دارم می‌فروشم و عروسی را سامان میدهم و مقداری را سرمایه کار می‌کنم ، اما فرصتی نیست دختری که مورد نظر من است خواستگاران بسیار دارد ، می‌ترسم او را از دست بدهم . دلم برایش سوخت گفتم : غصه نخور من پول نقد دارم صد سکه طلا به تو قرض می‌دهم تو هم زمین خود را فروش و قرض مرا بده . یک ماه فرصت کافی است . او خوشحال شد و گفت : بله کافی است قول می‌دهم سر یک ماه صد سکه را به تو برگردانم ، اما یک ماه و دو ماه و یک سال و دو سال گذشت و هنوز پول مرا نداده . می‌دانم زمین را فروخته پول نقد بسیار دارد .

قاضی پرسید : روزی که صد سکه را به او دادی کجا نشسته بودید ؟

گفتم : زیر درختی که نهر آبی از آن می‌گذشت .

قاضی از بدهکار پرسید : راست می‌گوید .

بدهکار گفت : همه داستانش دروغ است .

قاضی به مدعی گفت : چرا گفتی شاهد ندارم تو زیر درخت بودی و درخت شاهد است .

مدعی با تعجب پرسید : مگر درخت هم می‌تواند شهادت بدهد ؟!

قاضی گفت : بله برو سلام مرا به او برسان و بگو قاضی می‌گوید بیا و در محضر قاضی شهادت بده .

بدهکار با مسخرگی خندید.

مدعی گفت : اگر نیامد چه کنم؟

قاضی گفت : این مهر مرا بگیر به او نشان بده حتماً می‌آید .

مدعی رفت و قاضی مشغول مطالعه کتابی شد و بدهکار با خاطر آسوده گوشه‌ای نشست . قاضی صحبت‌های متفرقه را شروع کرد و از کسب و کار و وضع بازار پرسید و مرد بدهکار هم جواب می‌داد .

بدهکار در دل گفت : حتماً رشوه می‌‌خواهد که از کسادی بازار می‌گوید و حسابی خاطرش جمع شد .

قاضی دوباره پرسید : چقدر دوستت دیر کرد حتماً راهش دور است ، معلوم نیست به درخت رسیده .

مرد ناگهان گفت : هنوز نرسیده .

قاضی جوابی نداد و مشغول خواندن شد . ساعتی بعد مرد مدعی آمد و گفت : دیدید نیامد مهر شما را هم نشان دادم .

قاضی گفت : چرا آمد و شهادت داد که تو راست می‌گویی .

بدهکار گفت : قاضی چرا دروغ می‌گویی کسی اینجا نیامد .

قاضی گفت : چرا آمد خودت گفتی رفیقم هنوز به درخت نرسیده است ، معلوم است راه را می‌دانستی اگر نه می‌گفتی : نمیدانم .

بدهکار شرمنده شد و قرض خود را پس داد و قول داد دروغ نگوید. (قابوس نامه ، عنصر المعالی کیکاوس بن اسکندر)

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

ورود به سایت

امروز22
دیروز193
این هفته215
این ماه3965
کل بازدیدکنندگان223987
سه شنبه, 01 مرداد 1398 02:50
Powered by CoalaWeb