حکایات شیرین ... شماره 2

دسته: کلام نور منتشر شده در 24 دی 1393
نوشته شده توسط Super User بازدید: 2226

اطعام گرسنگان

آیه 273 سوره بقره :

بسم الله الرحمن الرحیم

لِلفُقَرَاءِ الَّذِینَ أحصِرُوا فِی سَبِیلِ اللهِ لا یَستَطِیعُونَ ضَرباً فِی الاَرضِ یَحسَبُهُمُ الجَاهِلُ أغنِیَاءَ مِنَ التَّعَفُّفِ بِسِیَماهُم لا یَسألُونَ النَّاسَ إلحَافاً و مَا تُنفِقُوا مِن خَیرٍ فَاِنَّ اللهَ بِهِ عَلِیمٌ

(انفاق شما ، مخصوصاً باید) برای نیازمندانی باشد که در راه خدا ، در تنگنا قرار گرفته‌اند ؛ (و توجه به آیین خدا ، آنها را از وطن‌های خویش آواره ساخته ؛ و شرکت در میدان جهاد ، به آنها اجازه نمی‌دهد تا برای تأمین هزینه زندگی ، دست به کسب و تجارتی بزنند) نمی‌توانند مسافرتی کنند (وسرمایه‌ای به دست آورند) و از شدت خویشتن داری ، افراد ناآگاه آنها را بی نیاز می‌پندارند ؛ اما آنها را از چهره‌هایشان می‌شناسی ؛ و هرگز با اصرار چیزی از مردم نمی‌خواهند . (این است مشخصات آنها) و هر چیزی خوبی در راه خدا انفاق کنید ، خداوند از آن آگاه است .

 

روایت :

رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) می‌فرمایند :

افضل الاعمال ان تشبع کبدا جائعا

بهترین کارها آن است که گرسنه‌ای سیر کنی . (نهج الفصاحه)

 

حکایت :

روزی بود و روزگاری بود .

در ماوراءالنهر پادشاهی بود بسیار بخیل این پادشاه فرمان داده بود که هیچ کس نباید در کشور او خیرات کند و به فقرا و مستمندان کمک کند . اگر کسی نانی به فقیر می‌داد دست او را قطع می‌کردند و از شهر و دیارش بیرون می‌کردند . در آن زمان اگر شخص فقیری می‌مرد طنابی به پایش می‌بستند و در گودالی می‌انداختند . القصه ... یک شب فقیری از کوچه‌ای می‌گذشت فریاد می‌زد کجاست آن بنده خدایی که برای رضای خدا به من فقیر چیزی بدهد بچه‌های من دو روز است چیزی نخورده‌اند و گرسنه‌اند .

اتفاقاً زنی مؤمن و با خدا صدای او را شنید دو قرص نان برداشت و در خانه را باز کرد و نان‌ها را به فقیر داد . خبرچینان و آدم‌های فضول که می‌خواستند برای پادشاه خود عزیزی کنند این خبر را به پادشاه رساندند شاه فوراً زن را احضار کرد و گفت : بگو ببینم با کدام دست نان به فقیر دادی ؟

زن بیچاره گفت : دو قرص نان داشتم با هر دو دست به فقیر دادم . شاه هم دستور داد دست‌های زن را قطع کردند و بچه‌اش را به پشتش بستند و از شهر بیرونش کردند . زن بیچاره کم کم از شهر دور شد خسته شده بود به نهر آبی رسید خم شد آب بخورد ناگهان کودکش در آب افتاد زن هراسان سر به آسمان بلند کرد و ناله‌ای زد که : خدایا من که دست ندارم ، طفلم را نجات بده .

ناگهان دو جوان برومند پیش او حاضر شدند و سلام کردند زن گفت : طفلم را نجات دهید . آن جوانان طفل او را از آب گرفتند و مشتی آب ببر شانه‌های او ریختند دست‌های زن مثل روز اول شد . زن گریه‌کنان به پای جوانان افتاد و گفت : شما کیستید ؟

گفتند : ما همان دو قرص نان هستیم که تو به فقیر دادی و از نظرش غایب شدند . (جامع التمثیل)

روز رستاخیز خداوند متعال به بنده‌اش می‌گوید : ای بنده من از تو غذا خواستم تو به من غذا ندادی ؟

بنده می‌گوید : ای پروردگار بلند مرتبه تو خالق زمین و آسمانی روزی دهنده تمام موجوداتی آن وقت من به تو غذا دهم ؟

خداوند متعال می‌فرماید :

مگر نمی‌دانی فلان بنده من از تو غذا خواست به او ندادی مگر تو نمی‌دانی اگر به او غذا می‌دادی اکنون پاداش آن را از من می‌گرفتی . (نهج الفصاحه)

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

ورود به سایت

امروز203
دیروز224
این هفته427
این ماه4678
کل بازدیدکنندگان209825
سه شنبه, 03 ارديبهشت 1398 22:20
Powered by CoalaWeb