دکلمه شماره 1

دسته: دکلمه منتشر شده در 05 آذر 1393
نوشته شده توسط Super User بازدید: 2438

بنام خدای شهیدان

 

جماعت، جماعت، روزی از کوچه پس کوچه­ های خاطره گذر کردم، به سرزمینی رسیدم که غریبانه به من چشم دوخته بود، پیشانی به زمینش ساییدم، حس عجیبی داشته ام، انگار پدر در کنارم بود و دست محبت بر سرم می کشید. به یک باره صدای حزینی رشته افکارم را درید. مادری را دیدم که با انگشتانش خاک­های خاکریز را نه خاک­های محراب مقدس به جای مانده از آن دوران را زیر و رو می­کرد. پرسیدم، مادر به دنبال چه می‌گردی؟ نگاهی به من انداخت و گفت : تو هم گمشده­ای داری؟ گفتم پدرم، گفت آخر بار که عزم رفتن کرد، حلقه دامادیش را به انگشتش نهادم و بدرقه­اش کردم، به او گفتم، آن لحظه­ای که با خون سرخت وضو ساختی و آن لحظه­ای که عزیز فاطمه(سلام­ الله­ علیها) به بالینت آمد به او بگو، مادرم مرا چون علی اکبر(علیه­السلام) به میدان فرستاد و من چو قاسم رجز خوانده ام. به دلبند زهرا(سلام­ الله­ علیها) بگو، مادرم گفت : سری را که در راه خدا دادم پس نمی­گیرم، به او گفتم با پای برهنه به میدان برو، از بریدن دستانت نترس، از بریدن حنجره ات مهراس، از قطع شدن پاهایت مترس و اگر سرت را از قفاء بریدن لبخند بزن که به میهمانی زهرای اطهر(سلام­ الله­ علیها) می‌روی، پس از چندی خبر پروازش را آوردند تا شبی او را در خواب دیدم، ردایی سبز بر تن داشت با چهره­ای نورانی، او را نشناختم، زیبا بود، فریاد زد مادر، منم فرزندت که او را از شیره جانت شیرش دادی هر آنچه گفتی کردم، ببین، ببین، این گواه منم است پیشانی بندی که عزیز زهرا بر پیشانیم بسته است، جماعت، جماعت، نمی­دانم چی شد که به یک باره فریاد زدم من فرزند عاشورایم، در کربلای ایران زاده شدم، و امتداد خطی شدم که بیرق سرخش از نینوا تا کربلای ایران برافراشته شد، من فرزند عاشورایم، از آن روز چهل بار در بیابان­های افکارم به دنبال پدر گشتم چهل مثنوی را خواندم، از حمیدیه تا هور تا طلاییه، و از بستان تا سوسنگرد و هویزه، چهل بار فریاد زدم، بابا، عزیز دلم، گفتی بر دهان کودکان قافله تازیانه زدند. پاهایشان را به قُل و زنجیر کشیدند، بر دهان باباشون در تشتی از خون شلاق زده­اند بابا، گفتی طفل معصوم وقتی نیمه شب بابایش را جستجو می­کرد او را نیز به بند کشیدند، اما نور چشمم، بابا جان، قسم به سجاده­ای که پیشانیت بر آن سجده خون را رقم زد، قسم به پیکر پنهانت، نه بر دستانم زنجیر زده اند و نه بر گردنم بابا، مرا به اسارت نبرده اند، بابا، یارانت مرا در آغوش گرفتند و گُل داده اند، نه پاهایم را به بند کشیدند و نه شلاق بر دهانم،به خدا قسم عزیزم داشتند،بابا، امروز هم با غرور آمده­ام، ببین- ببین، یارانت چه کرده­اند! می­بینی چه غوغایی بر پاست، بیرق­ها به افتخار تو و برادرانت برافراشته شد.

خوشا به حال گُل، که بوی شما را می دهد. خوشا به حال آفتاب، که نور چهره تان سرخی روی اوست و خوشا به حال شقایق، که آبرو از خون شما گرفت و خوشا به حال شقایق، که آبرو از خون شما گرفت.

******************* 

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

ورود به سایت

امروز83
دیروز122
این هفته393
این ماه3478
کل بازدیدکنندگان183225
چهارشنبه, 30 آبان 1397 13:45
Powered by CoalaWeb